تبلیغات
گوگل
گوگل

 اينقدر دلم گرفت اينقدر حالم بده خيلي خستم...

رفتم پيش شادي قرار بود با خاله و مامانش بريم يه جا مانتوهاشو ببينيم بعدم بريم طلا فروشي... به مامان گفتم شام بريم بيرون.. داداش و آبجي اومدن منم حاضر شدم خوشحال كه مي ريم بيرون يه برخوردي باهام كردن كه از دم در برگشتم خونه الان همه رفتن بيرون هرچي اصرار كردن نرفتم... اشكام بند نمي ياد خسته شدم از همه خسته شدم... دلم مي خواد فقط تنها باشم... احساس مي كنم تو خونه بودو نبودم فرقي نمي كنه... آخه چقدر بشينم تو اتاقم... هيچ جا باهاشون نمي رم... بعضي وقتها اينقدر مي شينم تو اتاقمو گريه مي كنم يكي نمي ياد بگه چته.. مگه اينكه موقع شام و ناهار باشه كه برم غذارو آماده كنم .. خريد مي خوام برم بايد تنها برم... بيرون تنها... دانشگاه تنها...



منبع:
http://sara1360.blogfa.com

نوشته شده در تاریخ جمعه 21 اسفند 1388 توسط googletag googletag | نظرات ()
درباره وبلاگ
مطالب اخیر
» هک
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
اس ام اس و جک
دانلود موزیک ویدیو
هیت پرشیا
آموزش هک آیدی
کلیپ موبایل
دانلود فیلم
عکس دختر
بازی های پاسور
داستان های جدید
دانلود کلیپ موبایل
اموزش مسائل جنسی
مستند ابتذال در سینمای ایران
پاتوق دختر پسرا
عکس بازیگران ایرانی
بهترین گروه
مدل لباس
عکس خوشگل
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :